گفتی بگرد

    بالاخره پیدایم می کنی

و من گشتم

گشتم    و     گشتم     و    گشتم    ...

و سرانجام

گم شدم.

 

 

بعضی وقت‌ها بودن به طرز وحشتناكی اجباری می‌شود.

 

باز آمدم...

1 ـ پوزش

به خاطر اين غيبت طولانی پوزش می­خواهم. چيزی نزديک به هفت ماه، هيچ پست جديدی نگذاشته بودم. به قول حضرت مولانا:

      مدتی اين مثنوی تأخير شد             مهلتی بايست تا خون شير شد


 

2 ـ نکاتی درباره­ی پست قبل

هرچند به جز يک نظر، هيچ نظری درباره­ی پست قبل دريافت نشد؛ امّا برخی از دوستان در گفت‌وگوهای حضوری چنين اظهار می­کردند که موضوع  پست اخير سياسی است. در صورتی که چنين نيست. آن مطلب، اگر بتوان گفت، داستان­واره يا داستانکی بود پيرامون فلسفه­ی زندگی و فلسفه­ی هستی به طور کلّی. اين را از عنوان آن (راز) هم تا حدودی می­شد حدس زد. به راستی زندگی از هميشه تا هنوز برايم يک راز بوده­است؛ يک راز سر به مهر. آيا اين که نمی­دانی چه سرنوشتی در پيش داری و به کجا می‌روی، يک راز نيست؟ آيا اين که نمی­دانی چه زمانی به سرای ديگر رخت برمی­بندی، يک راز نيست؟ ...

بی‌خود نيست که حافظ می­گويد:

حديث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جوی

که کس نگشود و نگشايد، به حکمت اين معما را

اين بيت حافظ، مفهوم فلسفی عميقی در بر دارد. يکی از مباحث مهم فلسفه­ی کانت هم همين است که در جاهايی که کاری از دست عقل برنمی­آيد، وارد نشويد و نيانديشيد.


 

3 ـ و يک شعر

 

عصر

همه­ی روزنامه­های صبح

کاغذ باطله شده­اند / می­شوند

کلاغ­های خسته

بر شاخه­های کاج پير کوچه­ی بن­بست

چرت می­زنند

و صدای قارقار ممتد زمان

بر ديوار حياط خانه فرو می­ريزد